من معلمم

من معلمم؛ از آن معلم‌هایی که وقتی در کلاس اخم می‌کند، تا چند روز عذاب وجدان می‌گیرد. از آن‌هایی که آسمان را به زمین می‌دوزد تا صدای خنده بچه‌ها گوش فلک را کر کند. معلمی که دلش به نازکی دل بچه‌هایش شده؛ با آن‌ها بلند بلند خندیده، سر به سرشان گذاشته و گاهی حتی هاهای در آغوش‌شان گریسته و آخرسر اشک‌هایش را با پشت آستین مانتویش پاک کرده…
خبر را که شنیدیم تصمیم بر آن شد که کلاس را تعطیل کنیم. همه‌ی‌شان را بغل گرفتم، خداحافظی کردم، کتاب‌ها و دفترهای رها شده را در کیف‌شان گذاشتم… نکند بترسید، چیزی نیست! برمی‌گردیم، همدیگر را می‌بینیم! فقط امروز کمی زودتر به خانه برمی‌گردید…تمام چهل روز، چشمان بهت‌زده‌ی‌شان جلوی چشمانم بود… همان لبخند تلخ آخرشان! با هر قدم پشت سرشان را نگاه می‌کردند و دستی تکان می‌دادند.نکند دیگر نبینم‌شان…حتی اگر یک کدام‌شان نباشد چه…خدانکند، خدانکند…حتی فکرش هم عذاب‌آور است…
با معلم‌ها رفته‌ایم به منزل شهید؛برای عرض تسلیت و تبریک؛برای این که خودمان را شریک غم‌های‌شان بدانیم؛برای این که شانه به شانه‌ی‌شان گریه کنیم.
حالا نشسته‌ام این‌جا و زل زده‌ام به عکس کوثر؛شهیده کوثر عزیز،«دانش‌آموز کلاس ششم مدرسه‌ی شهید ثانی».حالا نشسته‌ام و فکر می‌کنم به زهرا، مریم، رقیه، فریده، حلیمه و…فکر می‌کنم به دانش‌آموزان مدرسه‌ی شجره‌ی طیبه‌ی میناب؛فکر می‌کنم به…به تمام دانش‌آموزانی کهحق‌شان تحصیل، بازی، شادی و از همه مهم‌تر زندگی بود…
چهل روز است بغض خانه کرده در گلوی‌مان و اشک در چشمان‌مان؛و گویی مرگ فریاد می‌زند که تو چرا زنده‌ای؟
من معلمم؛ از آن معلم‌هایی که تمام کودکان جهان را دانش‌آموز خودش می‌داند…از آن معلم‌هایی که زندگی بدون دانش‌آموزانش دیگر قشنگ نیست…
تقدیم به قلب بی‌قرار تمام معلمان جهان؛آنان که جنگ را حق کودکان نمی‌دانند…خدا به داد دل‌های شکسته‌ی‌تان برسد.
🖊️به قلم آموزگاری که قلبش خانه‌ی تمام کودکان جهان است. (عارفه‌السادات بابایی)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *